لیلا
ليلاي عزيزم
مدتيست که دلم هواي تو را ميکند
از آخرين باري که همديگر را ديديم خيلي مي گذرد به اندازه ي سالها و بلکه قرنها
حالا که کيلومترها از تو دورم بياد آن شب زنده داريهايمان در خوابگاه افتادم که با هم تا پاسي از شب قصه هاي دانشکده رو مرور ميکرديم
به تمام لحضاتي فکر ميکنم که در بدترين شرايط روحي پشتيبانم بودي
آن موقع که با من مينشستي تا بيدار بمانم و مسائل الکترومغناطيسم رو حل کنم ،گاهي با من به کلاس کوانتوم ميامدي و سرت از اينهمه فرمول گيج ميرفت
کلاس حافظت يادت هست ؟ چه لحظاتي داشتيم ! انقدر ميخنديديم که همه به ما حسودي مي كردن! هيچکس مثل من و تو! تو اون خوابگاه پيدا نميشد! چه فالهاي حافظي که نمي گرفتيم و همه هم مال من بود
تو ادبيات ميخواندي و من تشنه آن بودم
دلم براي آن روزها تنگ شده
گر چه ميدانم انقدر سرگرم دخترت ثمين هستي که هيچ به دنياي بيکار وبلاگ نويسان کاري نداري
اينجا دلم تشنه يه دوسته که اوقاتم رو باهاش بگذرونم !نيستي که ببيني دوستان اندک من رو در اينجا خانمهاي ايرانييه 35 به بالا تشكيل ميدن که هيچ وجه مشترکي با اونها ندارم
حرفاي نگفته زيادي دارم که بايد گفته بشن !حرفايي در مورد دخترم دينا و دختر تو ثمين !يادت مياد چقدر دلمون پسر ميخواست ؟ هيچ جا اون چيزي که ما فکرش
رو میکردیم نشد
